دل برده

لغت نامه دهخدا

دل برده. [ دِ ب ُ دَ / دِ ]( ن مف مرکب ) بیدل. دل از دست داده. دل برده شده. که کسی دل از وی برده باشد. عاشق. دلباخته:
کرم زین بیش کن با مرده خویش
مکن بیداد بر دل برده خویش.نظامی.پیش تو استون مسجد مرده ایست
پیش احمد عاشقی دل برده ایست.مولوی.

فرهنگ فارسی

بیدلی. دل از دست داده.

جمله سازی با دل برده

💡 فلک را رفعتش دل برده از دست ز جام روزنش خورشید، سرمست

💡 از عاشقی نگشته دلت مهربان هنوز دل برده ای ز دست و کنی قصد جان هنوز

💡 زلف شبرنگ تو دل برده ز سوداگر مشک رفته‌ای جانب هند و ز ختن آمده‌ای

💡 تو یوسف عالم و زنخدانت دل برده و جان به چاه افکنده

💡 در غمزۀ مست تو جادوئیست دل برده ز مملکت بابل

💡 دل به دل برده که آن دلبر خوشست جان رها کن خدمت جانان بگیر