لغت نامه دهخدا
درگهی. [ دَ گ َ ] ( ص نسبی ) منسوب به درگه. درگاهی.
- مرکب درگهی؛ اسب نوبتی. اسب تربیت شده و لایق سواری درباریان:
شیخ کامل بود و طالب مشتهی
مرد چابک بود و مرکب درگهی.مولوی.
درگهی. [ دَ گ َ ] ( ص نسبی ) منسوب به درگه. درگاهی.
- مرکب درگهی؛ اسب نوبتی. اسب تربیت شده و لایق سواری درباریان:
شیخ کامل بود و طالب مشتهی
مرد چابک بود و مرکب درگهی.مولوی.
منسوب به درگه درگاهی
💡 کسی که ژاژ دراید به درگهی نشود که چرب گویان آنجا شوند کند زبان
💡 شایسته تر ز خدمت او خدمتی مخواه بایسته تر ز درگه او درگهی مدان
💡 به درگهی که ز جوش فرشتگان گلمیخ درو ز تنگی جا غنچه گشته پیکان وار
💡 محصور شد ز خیل عدو درگهی که بود خلق دو کون درکنف لطف و عزتش
💡 حرمت برفت حلقهٔ هر درگهی نکوبم کشتی شکست منت هر لنگری ندارم
💡 ز ذوق خاکنشینی درگهی که بود قضاش نادره معمار و آسمان مزدور