درپاش

لغت نامه دهخدا

درپاش. [ دُ ] ( نف مرکب ) درپاشنده. دربار:
چون از سرقصه های درپاش
شد قصه قیس در جهان فاش.نظامی.

جمله سازی با درپاش

💡 مانا کف درپاش تو پنداری دریاست از بسکه پراکنده‌کندگوهر ودرهم

💡 ز دست راد تو آموخت کلک درپاشی همین اثر کند آری همیشه حسن جوار

💡 آنچنان که لمعهٔ درپاش اوست شمس دنیا در صفت خفاش اوست

💡 آب این دیده درپاش بود بارانش اگر ابری ز سپاهان سوی بغداد آید

💡 آنجا که شود کلک تو درپاش بود نه صفحه چرخ نه برات از کرمت

💡 ندانم این همه درپاشی از کجا کردی؟ اگر بچشم من اندر نیامدی دهنش

اعمال کردن یعنی چه؟
اعمال کردن یعنی چه؟
سکسی یعنی چه؟
سکسی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز