درهم رفتن

لغت نامه دهخدا

درهم رفتن. [ دَ هََ رَ ت َ ] ( مص مرکب ) داخل هم شدن. || متفکر شدن. || بخشم رفتن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ).

فرهنگ فارسی

داخل هم شدن تشرج متفکر شدن بخشم رفتن

جمله سازی با درهم رفتن

💡 این بانوی هنرمند در سال ۱۹۶۰ اقتباس از نمودارهایی را آغاز کرد که دانشمندان از طریق آن‌ها، فرایندهای ادراکی را مطالعه می‌کردند، او بعد از تجربه‌های هرچه ظریف‌کارانه‌تری در این حوزه، رفته رفته رنگ‌مایه های خاکستری و سپس سایر رنگها را نیز در کارش وارد کرد. محرک‌های دیدمانی، هیچ‌گاه به‌تنهایی، هدف او نبودند. رایلی در آثارش، عناصری را برمی‌نگرد که به‌عنوان بخشی از طبیعت به کار می‌گیرد، مانند عناصر تشکیل دهندهٔ یک منظره: درختها، ابرها، تپه ها و رودخانهها و با درهم رفتن آن‌ها، چنان پدیدارهای سحرانگیزی می‌آفریند که بسیار بیش از سر جمع ِعناصر فُرمی و رنگی یک مجموعه‌اند، این تصاویر، بیش از تأثیرگذاری علمی، دارای تأثیر برانگیزی غنایی و شاعرانه اند.