لغت نامه دهخدا
دردی کشی. [ دُ ک َ / ک ِ ] ( حامص مرکب ) عمل دردی کش. دردآشامی. دردنوشی. شراب خوارگی:
پیام داد که خواهم نشست با رندان
بشد به رندی و دردی کشیم نام و نشد.حافظ.
دردی کشی. [ دُ ک َ / ک ِ ] ( حامص مرکب ) عمل دردی کش. دردآشامی. دردنوشی. شراب خوارگی:
پیام داد که خواهم نشست با رندان
بشد به رندی و دردی کشیم نام و نشد.حافظ.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گر تیره طبعی دور گشت از مجلس ما، گو: برو کین رندی و دردی کشی اهل صفا را میرسد
💡 جائیکه خورده بود می آنجا نهاد سر دردی کشی که مست شراب شبانه بود
💡 همانا که آمیخت دردی کشی ز خضر آبی و از خلیل آتشی