لغت نامه دهخدا
دردخور. [ دُ خوَرْ / خُرْ ] ( نف مرکب ) درد خورنده. خورنده درد. دردآشام. دردی نوش. دردخوار. دردی خوار:
بود چون نگین این دل دردخور
که پیمانه اش باشد از خویش پر.وحید ( در تعریف حکاک ) ( از آنندراج ).
دردخور. [ دُ خوَرْ / خُرْ ] ( نف مرکب ) درد خورنده. خورنده درد. دردآشام. دردی نوش. دردخوار. دردی خوار:
بود چون نگین این دل دردخور
که پیمانه اش باشد از خویش پر.وحید ( در تعریف حکاک ) ( از آنندراج ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 من چیز به دردخوری نمیتوانم بکشم یا طراحی کنم چون نمیتوانم قبل از کشیدن آن را در سرم مجسم کنم. وقتی به صورت موسیقی در میآید من میتوانم آن را بشنوم قبل از اینکه اتفاق بیفتد کاری که بیشتر مردم نمیتوانند.