دردخور

مترادف‌ها

دردناک، رنج‌آور

متضادها

بی‌تفاوت، بی‌احساس

لغت نامه دهخدا

دردخور. [ دُ خوَرْ / خُرْ ] ( نف مرکب ) درد خورنده. خورنده درد. دردآشام. دردی نوش. دردخوار. دردی خوار:
بود چون نگین این دل دردخور
که پیمانه اش باشد از خویش پر.وحید ( در تعریف حکاک ) ( از آنندراج ).

جمله سازی با دردخور

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 من چیز به دردخوری نمی‌توانم بکشم یا طراحی کنم چون نمی‌توانم قبل از کشیدن آن را در سرم مجسم کنم. وقتی به صورت موسیقی در می‌آید من می‌توانم آن را بشنوم قبل از این‌که اتفاق بیفتد کاری که بیشتر مردم نمی‌توانند.

💡 او همیشه با رفتارهای غیرمنطقی و بی‌ملاحظه خود، باعث شده بود که در جمع دوستانش به عنوان یک فرد دردخور شناخته شود.

💡 مدیریت کردن چنین پروژه‌های بسیار پرچالش و پردردسری، واقعاً کار دشواری است و نیاز به فردی دارد که اصلاً دردخور نباشد.

💡 من دوست ندارم با آدم‌های دردخور و پرحاشیه وقت خود را تلف کنم، بنابراین ترجیح می‌دهم با افراد آرام و متین معاشرت کنم.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران