لغت نامه دهخدا
دخترعم. [ دُ ت َ رِ ع َم م ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) دختر عمو. فرزند مادینه برادر پدر. بنت عم. عم قزی.
دخترعم. [ دُ ت َ رِ ع َم م ] ( ترکیب اضافی، اِ مرکب ) دختر عمو. فرزند مادینه برادر پدر. بنت عم. عم قزی.
دختر عمو
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بگفت این زمان چون که بیغم توئی پریدخت را دختر عم توئی
💡 دیگری گفت: «مرا دختر عمی بود با جمال، و پیوسته دلم بدو مشغول بودی و وی را به خود میخواندم، اجابت نکردی تا وقتی به حیل صد و بیست دینار بدو فرستادم تا یک شب با من خالی کند. چون به نزدیک من آمد، ترسی اندر دلم پدیدار آمد از خدای، عزّ و جلّ. دست از وی بداشتم و آن زر با وی بگذاشتم.»
💡 جوانی سلیل نام از سلاله کرام که در قبایل عرب به جمال و ادب مشهور بود و در بیشه شیران و معرکه دلیران از ضعف و سستی دور، در دل از دختر عم هوایی داشت و در سر از وسوسه عشق او سودایی، عمرها رنج طلب برد تا به مطلوب رسید و ضربت عشق خورد تا جمال معشوق بدید.
💡 نوجوانی نخورده نشتر غم شد گرفتار عشق دختر عم
💡 امروز وی است و دختر عم آسوده جگر ز نشتر غم