داننده مرد

لغت نامه دهخدا

داننده مرد. [ ن َ دَ / دِ م َ ] ( اِمرکب ) مرد داننده. مرد دانا. مرد عالم:
چنین داد پاسخ که داننده مرد
که دارد ز کردار بد روی زرد.فردوسی.چو بهرام را دید داننده مرد
بر او آفریننده را یاد کرد.فردوسی.که اینت سخنگوی و داننده مرد
نه از بهر بازی و شطرنج و نرد.فردوسی.بهین گنج او هست داننده مرد
نکوتر سلیحش یلان نبرد.اسدی.رجوع به داننده شود.

فرهنگ فارسی

مرد داننده

جمله سازی با داننده مرد

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چنین داد پاسخ که داننده مرد که دارد ز کردار بد روی زرد

💡 عنان بست از دست داننده مرد بزد اسب و آهنگ آورد کرد

💡 چو بهرام را دید داننده مرد برو آفریننده را یاد کرد

💡 بگویم که او از چه گفت این سخن جهانجوی و داننده مرد کهن

💡 که اینت سخنگوی داننده مرد نه از بهر شطرنج و بازی نرد

💡 شگفتیست این کز گمان بگذرد هم از رای داننده مرد خرد

مجارشین یعنی چه؟
مجارشین یعنی چه؟
کاندل یعنی چه؟
کاندل یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز