لغت نامه دهخدا
خوش پرگار. [ خوَش ْ / خُش ْ پ َ ] ( ص مرکب ) خوش قواره. خوش ترکیب. ( آنندراج ):
دور عیش مرکز از پرگار می گردد تمام
شد ز خط عنبرین آن خال خوش پرگارتر.میرزا صائب ( از آنندراج ).
خوش پرگار. [ خوَش ْ / خُش ْ پ َ ] ( ص مرکب ) خوش قواره. خوش ترکیب. ( آنندراج ):
دور عیش مرکز از پرگار می گردد تمام
شد ز خط عنبرین آن خال خوش پرگارتر.میرزا صائب ( از آنندراج ).
خوش قواره خوش ترکیب
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 داغ خوش پرگاری من بود خال نوخطان تا دل سوداییم در حلقه اطفال بود
💡 ز سیر و دور مجنون عشق عالمسوز کامل شد که سازد شعله جواله خوش پرگار آتش را
💡 در سر هرذره ای اینجا هوای دیگرست اختر ثابت ندارد چرخ خوش پرگار عشق
💡 چون به گرد تو چو پرگار نگردم،که شده است نقطه خال تو از حلقه خط خوش پرگار
💡 عالمی بر عیش خوش پرگار من می برد رشک تا دل دیوانه جا در حلقه اطفال داشت
💡 بر جنون دوری من حلقه دیگر فزود نقطه خالش زخط روزی که خوش پرگار شد