خوش خوردن

لغت نامه دهخدا

خوش خوردن. [ خوَش ْ / خُش ْ خوَرْ / خُرْ دَ ] ( مص مرکب ) لذاذ. لذاذت. ( تاج المصادر بیهقی ). || خوب خوردن. کنایه از در رفاه زیستن. در نعمت و خصب روزگار گذاشتن. عشرت کردن. در لذات عمر گذراندن:
اگر خواجه بود یا نه تو در قصر
بباش و آرزوها خواه و خوش خور.فرخی.هر روز آنچه بایست همی فرستاد و ندیمانش... و مطربان و کنیزکان و غلامان گفتا تو خوشخور. ( تاریخ سیستان ). پس امیری سیستان یافت در روزگار خوش خورد و با مردمان نیکوئی کرد و نام نیکو از او بماند. ( تاریخ سیستان ).
درم در جهان بهر خوش خوردن است
نه ازبهرزیر زمین کردن است
زری را که در گور کردی بزور
چو گورت کند سر برآرد ز گور.امیرخسرو دهلوی.

فرهنگ فارسی

لذاذ لذاذت

جمله سازی با خوش خوردن

💡 گفت هر که سه چیز را دوست دارد دوزخ بدو از رگ گردنش نزدیکتر بوَد؛ طعام خوش خوردن و لباس نیکو پوشیدن و با توانگران نشستن.

💡 من آن خضرم که آب خضر دارم ولیکن آب خوش خوردن نیارم

💡 کاسه ها کرده ست بر خوان امید اما تهیست هست از کاسه تهی امید خوش خوردن خطا