لغت نامه دهخدا
خورشیدکش. [ خوَرْ / خُرْ ک ُ ] ( نف مرکب )کشنده خورشید. از میان بردارنده نور:
جام تو کیخسرو جمشیدهش
روی تو پروانه خورشیدکش.نظامی.
خورشیدکش. [ خوَرْ / خُرْ ک ُ ] ( نف مرکب )کشنده خورشید. از میان بردارنده نور:
جام تو کیخسرو جمشیدهش
روی تو پروانه خورشیدکش.نظامی.
کشنده خورشید از میان بردارنده نور
💡 جام تو کیخسرو جمشید هُش روی تو پروانه خورشید کش
💡 خورشید کش از فلک حصاریست از بیم و زوال رعشه داریست
💡 فرو بارید ابر از دیدگانم بر آن خورشید کش بالا صنوبر
💡 باز چو تنگ آیی ازین تنگنای دامن خورشید کشی زیر پای
💡 ترسم از تیرگی بخت فروغی آخر گرد خورشید کشی دایرهٔ مشکین را