لغت نامه دهخدا
خورشیدلقا. [ خوَرْ / خُرْ ل ِ ] ( ص مرکب ) خوب صورت. خورشیدچهره. خورشیدچهر. آفتاب منظر. خوبروی. جمیل.زیباروی. || ( اِخ ) نام است مر زنان را.
خورشیدلقا. [ خوَرْ / خُرْ ل ِ ] ( ص مرکب ) خوب صورت. خورشیدچهره. خورشیدچهر. آفتاب منظر. خوبروی. جمیل.زیباروی. || ( اِخ ) نام است مر زنان را.
خوب صورت خورشید چهره
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از کجا می رسد این قاصد فرخنده کزو مژده ی آن مه خورشید لقا می شنوم
💡 مطربِ زهره نوا ساقیِ خورشید لقا خوش بود خاصه که بر طلعتِ گل نوشی مُل
💡 گاهی فلکش داور جمشید نگین خواند گاهی لقبش داور خورشید لقا کرد
💡 ای صبا حال جگر گوشه ی ما چیست بگو در دل آن مه خورشید لقا چیست بگو
💡 ابر، تر دامن و سرد است هوا ای ساقی خوش بود بادهٔ خورشید لقا، ای ساقی