خوبرویی

لغت نامه دهخدا

خوبرویی. ( حامص مرکب ) خوب سیمایی. خوش صورتی. خوشگلی. ( ناظم الاطباء ). زیبایی. جمال. حُسن. صباحت. وجاهت. قشنگی. نیکویی. ( یادداشت بخط مؤلف ):
یکی خوبرویی و زیبندگی
که هست آیتی در فریبندگی.نظامی.یکی گفت از ختن خیزد نکویی
فسانه ست آن طرف در خوبرویی.نظامی.سردفتر آیت نکویی
شاهنشه ملک خوبرویی.نظامی.سهی سرو را کرده بالاش پست
دماغ گل از خوب روئیش مست.نظامی.خدای یوسف صدّیق را عزیز نکرد
بخوبرویی لیکن بخوب کرداری.سعدی.|| ملاطفت. گشاده رویی: محمدبن جعفر ملقب بوده است به دیباج بسبب تازگی و گشادگی و خوبرویی. ( تاریخ قم ص 223 ).

فرهنگ فارسی

خوب سیمایی خوش صورتی

جمله سازی با خوبرویی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 هر ولایت که خوبرویی هست هرکه جز اوست نقش دیوارست

💡 تو را دل خوش از حشمت خوبرویی چه دانی غم و درد اندوهگینان

💡 اندرین خرگاه می‌گویند: هست خوبرویی، راه خرگاه از کجاست؟

💡 دو رویی گرچه خوی نیکوان است ولیکن خوبرویی را زیان است

💡 گه دوستی نمایی گه دشمنی فزایی بیگانه آشنایی بدخوی خوبرویی

💡 حسن بتان عالم رو در زوال دارد در اوج خوبرویی مهر تو را قیام است

نکوهیدن یعنی چه؟
نکوهیدن یعنی چه؟
بلاسیدن یعنی چه؟
بلاسیدن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز