خموشان

لغت نامه دهخدا

خموشان. [ خ َ ] ( اِ ) خاموشها. ساکتها.( یادداشت بخط مؤلف ). کنایه از مردگان:
رو به گورستان دمی خامش نشین
آن خموشان سخنگو را ببین.مولوی.
خموشان. [ خ َ ] ( اِخ ) لقب درویش عبدالمجید خطاط معروف فارسی است. رجوع به نمونه خطوط خوش کتابخانه شاهنشاهی ایران شود.

فرهنگ فارسی

لقب درویش عبدالمجید خطاط معروف فارسی است.

جمله سازی با خموشان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 به چشم عقل خموشان خاک را بنگر اسیر مانده و در خاک و خون به زاری زار

💡 خموش را به سخنگو همین مزیت بس که نیستند خموشان به همزبان محتاج

💡 از خلق جهان تا به ابد روی بپوش گر تو سر و پروای خموشان داری

💡 خروش از می خوش است ای دل ازان بیش که کم کردیم در کوی خموشان

💡 برنخیزد ناله‌ای از ما رهی عهد الفت با خموشان بسته‌ایم

💡 در راه عشقبازان زین حرف‌ها چه خیزد؟ در مجلس خموشان منبر چه کار دارد؟

پهن یعنی چه؟
پهن یعنی چه؟
عمیق یعنی چه؟
عمیق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز