خفچاق

لغت نامه دهخدا

خفچاق. [ خ ُ ] ( اِخ ) نام بیابانی است از ترکستان که بدشت قبچاق مشهور است. ( برهان قاطع ). رجوع به قبچاق، خفجاق، قفچاق و قپچاق در این لغت نامه شود:
اندرو از غزو خفچاق بت سیم ذقن
و اندرو از قی و کیماک مه مشک عذار.ابوالمعالی رازی.از این سرزمین تا بخفچاق دشت
زمین را به تیغو زره درنوشت.نظامی. || مردم اصیل و ترکان صحرانشین باشد. ( برهان قاطع ). ظاهراً مردم قبچاق است که ترک نژادند و آنرا قفچاقیان نیز گویند. ج، قفچاقان:
ز بس که ریخت ازین پیش خون قفچاقان
بهندوی کهری چون پرند چین براق
عجب مدار که از روح نامیه پس ازین
بجای سبزه ز گل بردمد سر خفچاق.خاقانی.خفچاق و روس رسمی ابخاز و روم ذمی
ذمی هزار فرقه رسمی هزار لشکر.خاقانی.

جمله سازی با خفچاق

💡 از آن روز خفچاق رخساره بست که صورتگر آن نقش بر خاره بست

💡 عجب مدار که از روح نامیه زین پس بجای سبزه ز گل بردمد سر خفچاق

💡 ز بس که ریخت ازین پیش خون خفچاقان به هندوی گهری چون پرند چین براق

💡 خبر داد دانای بیدار بخت که خفچاق را دل چو سنگ است سخت

دلخ یعنی چه؟
دلخ یعنی چه؟
فوت جاب یعنی چه؟
فوت جاب یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز