خفاق
مترادفها
برافراشته، در حال تکان خوردن
لغت نامه دهخدا
خفاق. [ خ ِ ] ( ع ص، اِ ) ج ِ خفق و خفوق. ( منتهی الارب ) ( از تاج العروس ) ( از لسان العرب ). رجوع به خفق و خفوق در این لغت نامه شود.
خفاق. [ خ َف ْ فا] ( ع ص ) آنکه پیش قدم وی پهن باشد. ( منتهی الارب ).
- رجل خفاق القدم؛ مردی که پیش قدم وی پهن باشد. ( منتهی الارب ).
فرهنگ فارسی
آنکه پیش قدم وی پهن باشد.
جمله سازی با خفاق
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 ز آواز کوس و طبل تو بدخواه را برزم دیدم که دل چو رایت خفاق میطپید
💡 در معرکه از غرش کوست بدل خصم چون رایت خفاق تو هیبت خفقان داد
💡 خفاق دل شکسته بدم، پیش از این بروز اکنون عقاب شیر شکارم گه براز
💡 پرچم خفاق در بالای برج بلند شهر، در برابر بادهای شدید میلرزید و نمادی از استقلال و قدرت بیبدیل ملت آن سرزمین در تمام دنیا محسوب میشد.
💡 در مراسمهای رسمی و ملی، دیدن پرچم خفاق که در آسمان آبی میدرخشد، احساس غرور و شکوه خاصی را در دل تمام حاضران و میهنپرستان ایجاد میکند.
💡 شاعر با توصیف پرچم خفاق در میان ابرها، میخواست شکوه و عظمت کشور را در ذهن خوانندگان با استفاده از کلمات زیبا و تصویرسازیهای دقیق ترسیم کند.