خشمناکی

لغت نامه دهخدا

خشمناکی. [ خ َ / خ ِ ] ( حامص مرکب ) عصبانیت. غضبناکی. خشمگینی. خشمینی:
فرستاده چو دیدآن خشمناکی
برجعت پای خود را کرد خاکی.نظامی.روزی بطریق خشمناکی
شه دید در آن جوان خاکی.نظامی.شد از خشمناکی چو غرنده شیر
که آرد گوزن گران را بزیر.نظامی.یکی بیخود از خشمناکی چو مست
یکی بر زمین میزدی هر دو دست.سعدی ( بوستان ).

فرهنگ فارسی

غضبناکی خشمگینی.

جمله سازی با خشمناکی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 فرستاده چو دید آن خشمناکی به رجعت پای خود را کرد خاکی

💡 شه از خشمناکی چو غرنده شیر که آرد گوزن گران را به زیر

💡 یکی بی خود از خشمناکی چو مست یکی بر زمین می‌زند هر دو دست

💡 الا ای تیره گشته بخت شورم تو شیر خشمناکی منت گورم

💡 وگر نه پس از آنچنان آشتی ره خشمناکی چه برداشتی

نابغه یعنی چه؟
نابغه یعنی چه؟
افق یعنی چه؟
افق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز