خسان
لغت نامه دهخدا
خسان. [ خ َ ] ( اِ ) فرومایگان. ( آنندراج ). ج ِ خس. رجوع به خس شود:
زین خسان خیر چه جوئی چو همی بینی
که بترب اندر هرگز نبود روغن.ناصرخسرو.می بگفتی راستی گر از زیان این خسان
عاقلان را گوش کردن قول من یاراستی.ناصرخسرو.گفت بگذار ترهات خسان
رو به بی بی سلام ما برسان.سنائی.از خسان همت کسان مطلب
که رخ و پیل کار شه نکنند.خاقانی.
خسان. [ خ ُس ْ سا ] ( ع اِ ) آن ستارگانی که هرگز غروب نکنند چون جدی و بنات النعش و فرقدان ومانند آن. ( از ناظم الاطباء ) ( یادداشت بخط مؤلف ).
فرهنگ فارسی
آن ستارگانی که هرگز غروب نکنند چون جدی و بنات النعش و فرقدان و مانند آن.
جمله سازی با خسان
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مرد ز عقد کسان در مرادی نیافت اهل ز نقد خسان کاه ربایی ندید
💡 که انبیا رنج خسان بس دیدهاند از چنین ماران بسی پیچیدهاند
💡 طعن خسان مقابل صدق مقال توست اظهار راستی به سنان میکند طرف
💡 گر سایه چمن نبدی و فروغ او من چون درخت بخت خسان بیاصولمی
💡 ز اجتماع کسان بسته شد ره تدبیر ز ازدحام خسان تنگ شد همه معبر
💡 چو گل به روی خسان تا نبایدم خندید چو غنچه معتکف خلوت گریبانم