خرفی

لغت نامه دهخدا

خرفی. [خ َ فا ] ( معرب، اِ ) معرب خرپا و آن دانه خلر است. ( یادداشت بخط مؤلف ) ( ناظم الاطباء ). جُلَّبان. خلر.
خرفی. [ خ َرِ ] ( حامص ) خرافت. کودنی. ( ناظم الاطباء ). سفَه ْ.
خرفی. [ خ َ رَ فی ی ] ( ع ص نسبی ) منسوب به خریف. || میوه تازه پائیزمیوه پائیزی. ( از ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ).
خرفی. [ خ َ ] ( اِخ ) نام یکی از شاگردان جابربن حیان و کوچه خرفی در مدینه بدو منسوب است. ( از ابن الندیم ).

فرهنگ فارسی

کم عقلی از پیری خرف بودن.
نام یکی از شاگردان جابر بن حیان و کوچه خرفی در مدینه بدو منسوب است.

جمله سازی با خرفی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 از عقل که باشد خرفی کاو شتر نر بی فایده در کارگه شیشه گر آرد

💡 گردون خرفی است بس زبون گیر گیتی زنکی است بس فسون ساز

💡 چه شود گر بپذیری من تر دامن را خشک مغزی، خرفی، ساده دلی چون من را

💡 ترا بس است خود این سرزنش که از خرفی بنزد عقل تو یکسان بود نشیب و فراز

💡 مردی خرفی بماندهای بر سر کوی کوری و کری و باز مینشناسی

لس شدن یعنی چه؟
لس شدن یعنی چه؟
فاک یعنی چه؟
فاک یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز