لغت نامه دهخدا
خردان. [ خ ُ ] ( اِخ ) یأجوج و مأجوج، چون کوتاه و خرد بوده اند:
با تیغ پیش جمع بزرگان هندوان
چون پیش خیل خردان سد سکندری.ابوالفرج رونی.
خردان. [ خ ُ ] ( اِخ ) یأجوج و مأجوج، چون کوتاه و خرد بوده اند:
با تیغ پیش جمع بزرگان هندوان
چون پیش خیل خردان سد سکندری.ابوالفرج رونی.
یاجوج و ماجوج چون کوتاه و خرد بوده اند
💡 چو نیست پیش پدر اینقدر یقین که پسر ز خیل بی خردان است یا خردمندان
💡 بزودى بى خردان از مردم، خواهند گفت: چه چيزى آنها (مسلمانان ) را از (بيت المقدّس،) قبله اى كه بر آن بودند برگردانيد؟ بگو: مشرق و مغرب از آن خداست، هركه را بخواهد به راه راست هدايت مى كند.
💡 یاری خردان برد، کار بزرگان را ز پیش صف شکافی تیغ، از پهلوی جوهر میکند
💡 دردا که دست بی خردان خوارمایه کرد شخصی که بر کنار کرم پروریده شد
💡 اما آن حسن سلوك و آن رفتاركريمانه بى نظير كه سيزده قرن پيش، اسلام دربارهبردگان ابراز داشت و بدون در نظر گرفتن هدفى جز احترام جنس بشر به آزادى آنهااقدام و در همه شؤ ون زندگى شركت داد وعملا به جهانيان اعلام كرد كه بردگى يكوضع موقت عارضى و دوام ناپذير است، در قاموس بى خردان متمدن امروز انحطاط و عقبماندگى و توحش و بربريت است.
💡 پس از اين گفت وگو، بدخواهان و بى خردان دمشق بر وى هجوم آورده و به صورتتحقيرآميزى، شكنجه و آزار دادند و وى را بيمار نمودند.