لغت نامه دهخدا
خردگوش. [ خ ُ ] ( ص مرکب ) آنکه گوش خرد و کوچک دارد. ( یادداشت بخط مؤلف ). اَسْک. ( تاج المصادر بیهقی ). اَصْمَع. اَقْنَف. اَصَک. حُذُنّة. سُکاکة.
خردگوش. [ خ ُ ] ( ص مرکب ) آنکه گوش خرد و کوچک دارد. ( یادداشت بخط مؤلف ). اَسْک. ( تاج المصادر بیهقی ). اَصْمَع. اَقْنَف. اَصَک. حُذُنّة. سُکاکة.
آنکه گوش خرد و کوچک دارد اسک
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 جان صافی به پذیرد صورت سر خرد گوش غمگین به نیوشد ناله بیمارزار
💡 گر میل کند سوی هزل گوشم به انگشت خرد گوش خود بمالم
💡 شاه چون دیدش نکرد از دشمنش یاد و خرد گوش کی دارد بلا چون چشم بر الا نهاد
💡 عشق به بندد چو ره هوش را پنبه نهد عقل و خرد گوش را