لغت نامه دهخدا
خبرداری. [ خ َ ب َ ] ( حامص مرکب ) هوشیاری. ( از ناظم الاطباء ). باخبری، || آگاهی. اطلاع. ( از ناظم الاطباء ).
خبرداری. [ خ َ ب َ ] ( حامص مرکب ) هوشیاری. ( از ناظم الاطباء ). باخبری، || آگاهی. اطلاع. ( از ناظم الاطباء ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خبرداری و از اسرار خویشی که اینجا نقطه و پرگار خویشی
💡 خبرداری نگارینا به جانت که در هجران تو خواب و خورم نیست
💡 خبرداری که اکنون دوست با تست درون مغز نقش و پوست با تست
💡 ز عیسی گر خبرداری خبردار ترا چون او بباید رفت ناچار
💡 گر از اعیان خبرداری تو مائی ابا اعیان من کن آشنائی
💡 چون به خاتون زو خبرداری رسید چادری بر سر به دلداری رسید