خبر جو

لغت نامه دهخدا

خبرجو. [ خ َ ب َ ] ( نف مرکب ) جوینده خبر. آنکه کسب خبر کند. || خبرگیر برای جاسوسی. جاسوس.

فرهنگ فارسی

جوینده خبر آنکه کسب خبر کند

جمله سازی با خبر جو

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بروم آی و ز هر سویی خبر جوی مشو، چون ره نمیدانی سفر جوی

💡 خبر گردیم و ما بوده خبر جوی سمر گردیم و خود بوده سمر گوی

💡 دگر گفت بشتاب از ایدر به چین خبر جوی از همرهان گزین

💡 از عاشق دیوانه خبر جوی ز معشوق کین زاهد افسرده هم از بیخبرانست

هوابد یعنی چه؟
هوابد یعنی چه؟
سکسی یعنی چه؟
سکسی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز