خاک شدن
مترادفها
مردن، از دنیا رفتن
متضادها
زنده شدن
لغت نامه دهخدا
خاک شدن. [ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) کنایه از خویشتن را هیچ و ناچیز پنداشتن:
در بهاران کی شودسرسبز سنگ
خاک شو تا گل بروید رنگ رنگ.مولوی.ای برادر چو عاقبت خاک است
خاک شو پیش از آنکه خاک شوی.سعدی.ازین خاکدان بنده ای پاک شد
که در پای کمتر کسی خاک شد.سعدی. || مدفون شدن. || نابود شدن: ای بسا آرزو که خاک شده. ( سعدی ). || مبدل بخاک گردیدن:
که گر خاک شد سعدی او را چه غم
که در زندگی خاک بوده است هم.( بوستان ).ما خاک شویم و هم نگردد
خاک درت از جبین ما پاک.سعدی ( ترجیعات ).سعدی اگر خاک شود همچنان
ناله و زاریدنش آید بگوش.سعدی.|| در اصطلاح کشتی گیران به جای سر پا کشتی گرفتن. بزمین افتادن ولی بکشتی ادامه دادن.
فرهنگ فارسی
کنایه از خویشتن را هیچ و ناچیز پنداشتن
جمله سازی با خاک شدن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 حلقه ماتمش از طوق گریبان باشد هر سری را که غم خاک شدن در پیش است
💡 ادب نهکسب عبادت نه سعی حقطلبیست به غیر خاک شدن هرچه هست بیادبیست
💡 این منزلتی نیست که بر چرخ برآیم جز خاک شدن در قدمت منزلتی نیست
💡 سعیجاه آرزوی خاک شدن در سر داشت موج از بهر فسردن طلب گوهر داشت
💡 ز جمع دانه که خواهد نصیب خاک شدن مساز تنگ به خود همچو مور مسکن را
💡 گو سرمه عبرت آینهٔ دیدهها مباش ما را خیال خاک شدن توتیا بس است