حظی

لغت نامه دهخدا

حظی. [ ح َ ظی ی ]( ع ص ) حظیظ. مرد دولتی. بخت مند. بختور. بختیار. حظ.محظوظ. ( منتهی الارب ). || بهره مند. ( دهار ). || مرد باقدر. ( منتهی الارب ). صاحب منزلت و نام. ( غیاث ). || ( اِ ) اسب هشتم در مسابقت. ( مهذب الاسماء ). اسب هشتم از ده یا دوازده اسب رهان در عرب. صاحب غیاث اللغات گوید: اسپ هشتم است و درنصاب بضرورت نظم بمحل هفتم واقع شده، لکن صاحب منتهی الارب و دهار اسب هفتم گفته اند. آنکه در سبق مرکوب او در مرتبه هشتم است.
حظی. [ ح َظْی ْ ] ( ع مص ) بهره مند شدن. ( دهار ). || دولتمند شدن. بختیار گشتن.
حظی. [ ح َ ظا ] ( ع اِ ) شپش. ( منتهی الارب ).
حظی. [ ح ِ ظا ] ( ع اِ ) بهره. حظو. ج، احظ. جج، اَحاظ. || ج ِ حُظوَة. ( منتهی الارب ).

فرهنگ فارسی

بهره

دانشنامه اسلامی

[ویکی فقه] حظی به فتح حاء و تشدید یاء از الفاظی است که در اسب دوانی از آن استفاده می شود.
حَظی به معنای ششمین اسب در مسابقه است.

جمله سازی با حظی

جوانی خردمند از فنون فضایل حظی وافر داشت و طبعی نافر. چندان که در محافل دانشمندان نشستی زبان سخن ببستی. باری پدرش گفت: ای پسر! تو نیز آنچه دانی بگوی. گفت: ترسم که بپرسند از آنچه ندانم و شرمساری برم.
جز تمنای تو حظی ز جهان نگرفتیم غیر سودای تو سودی بجهان نگزیدیم
نصیحت گوش کن وحشی که از غم پیر گردیدی صراحی گیر و ساغر خواه و حظی از جوانی کن
که از بزرگان طریقت بود و اندر معاملت حظی تمام داشت و با صحابه و کرام ایشان صحبت‌ها کرده بود.
ز پیکان او یافت حظی دلم را که گفتی که خطش ز پیکان گرفت