حضی

لغت نامه دهخدا

حضی. [ ح ُض ْ ضی ی ] ( ع اِ ) سنگ افتاده در دامن کوه. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ). و این منسوب است چون سهلی و دُهری. ( از اقرب الموارد ).
حضی ٔ. [ ح َض ْءْ ] ( ع مص ) افروختن آتش را یا گشادن راه آتش را تا زبانه زند. || افروخته گردیدن آتش. ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ). و این فعل لازم و متعدی استعمال شود. ( اقرب الموارد ).
حضی ٔ. [ ح َ ] ( ع ص ) بر وزن امیر. سخت سپید. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ). || سپیدی سپید. ( منتهی الارب ). زال.

فرهنگ فارسی

بر وزن امیر سپیدی سپید

جمله سازی با حضی

💡 خال دزد رهزنت جا کرده بر کنج لبت هیچ دزدی را نباشد این چنین حضی حصین

یوخ یعنی چه؟
یوخ یعنی چه؟
باوانم یعنی چه؟
باوانم یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز