حرمت داشت

لغت نامه دهخدا

حرمت داشت. [ ح ُ م َ ] ( مص مرکب مرخم، اِمص مرکب ) حرمت داشتن. احترام. اعتزاز. تکریم. تعظیم. تفخیم. توقیر: چون امیر اسماعیل خبر یافت، بخارا خالی کرد به فرب رفت از جهت حرمت داشت برادر. ( تاریخ بخارای نرشخی چ طهران ص 97 سطر آخر ). لشکر سلطان غنیمت های بسیار و زر بخروار و سلاح بیشمار بیاوردند، و در همدان هیچکس اسبی تازی به یک دینار نمی خرید حرمت داشت دارالخلافة را. ( راحةالصدور راوندی ). گفت خدا بر من رحمت کرد بدان حرمت داشت که آن امام را کردم. ( تذکرةالاولیاء عطار ). بدین حرمت داشت پیغمبر، حق تعالی آنرا کفایت کرد... ( تذکرةالاولیاء عطار چ طهران ج 1 ص 130 ).
اول او را خواست جستن در نبرد
بهر حرمت داشتش تأخیر کرد.مولوی.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱ - ارجمند بودن احترام داشتن توفیر. ۲ - حرام بودن.

جمله سازی با حرمت داشت

💡 گفت: بر من رحمت کرد، بدان حرمت داشت که آن را امام را کردم در وضو ساختن.

💡 این ملک زاده که میلاد ترا حرمت داشت پور جمشید سلاطین ملک ایرانست

💡 برادر پدر هم شاخ پدر است. إِلهاً واحِداً نصب علی الوصف. گویند و حرمت داشت پدر را و بزرگی قدر او را إلهک گفتند و الهنا نگفتند. پس از اسلام خویش نیز خبر باز دادند بر سبیل تبعیّت گفتند وَ نَحْنُ لَهُ مُسْلِمُونَ و ما مسلمانان‌ایم و او را گردن نهادگان.

💡 ز حرمت داشتی چون بی وبالم بشارت ده به کابین حلالم

💡 بدین حرمت داشت پیغمبر حق تعالی آن را کفایت کرد تا پیش من چه زنی، چه دیواری، هر دو یکی است.