لغت نامه دهخدا
جگرخای. [ ج ِ گ َ ] ( نف مرکب ) غمخوار و محنت کش. ( آنندراج ). رجوع به جگرآشام شود.
جگرخای. [ ج ِ گ َ ] ( نف مرکب ) غمخوار و محنت کش. ( آنندراج ). رجوع به جگرآشام شود.
۱. جگرخوار.
۲. [مجاز] کسی که غم و اندوه بسیار بخورد.
۳. [مجاز] آنچه باعث غم و اندوه و کاهش تن بشود.
جگرخوار، کسی که غم واندوه بسیاربخورد، غم واندوه
غمخوار و محنت کش
💡 تیرها دزدیده است از ترکش میر جهان گوید اینمژگان خونریز جگرخای منست
💡 زهی دردت که با یک عالم آشوب جگرخایی دود در دل گدایان را و در سر پادشاهان را
💡 تا عرق از چهره رنگین او شد کامیاب بر بساط گلستان شبنم جگرخایی گرفت
💡 ذوق لب نوشین که آمیخته با جان کاین مایه در انداز جگرخایی خویشم؟
💡 در بند شکیبایی مردم ز جگرخایی ای حوصله تنگی کن ای غصه فراوان شو
💡 صبر باید تا جگرخایی کنم درکشیدم زهر این پیمانه خوش