جسیمه
مترادفها
ذره، قطعه، تکه
لغت نامه دهخدا
( جسیمة ) جسیمة. [ ج َ م َ ] ( ع ص ) تأنیث جسیم به معنی بزرگ و تناور. ( منتهی الارب ). رجوع به جسیم شود: احسن اﷲ حفظک و حیاتک و امتع امیرالمؤمنین بک و بالنعمة الجسیمة. ( تاریخ بیهقی ص 298 ). || زمین بلند که بر آن آب رفته باشد. ج، جِسام. ( منتهی الارب ).
جسیمه. [ ج ُ س َ م َ ] ( ع اِ مصغر ) جسم خرد. ( یادداشت مؤلف ).
جمله سازی با جسیمه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تن رست ز تبهای غم از وصل میانت صد شکر کزین عارضه جسیمه به مویی