لغت نامه دهخدا
جدایی کردن. [ ج ُ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) دوری کردن. مُفارقت. هَجر. ( منتهی الارب ). هَجران:
چنین با پدر بیوفایی کنم
ز مردی و دانش جدایی کنم.فردوسی.یار با ما بیوفائی میکند
بیگناه از ما جدائی میکند.سعدی.
جدایی کردن. [ ج ُ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) دوری کردن. مُفارقت. هَجر. ( منتهی الارب ). هَجران:
چنین با پدر بیوفایی کنم
ز مردی و دانش جدایی کنم.فردوسی.یار با ما بیوفائی میکند
بیگناه از ما جدائی میکند.سعدی.
دوری کردن مفارقت
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 مرا طاقت نمیباشد جدایی کردن از جانان به مزدِ جانِ خود بر من ببخشید ای مسلمانان