جان دیدن

لغت نامه دهخدا

جان دیدن. [ دی دَ ] ( مص مرکب ) جان یافتن. زنده شدن:
پیش لبت که مرد که هم از تو جان ندید
یک آفریده چون تو مسیحا زمان ندید.فغانی شیرازی ( از ارمغان آصفی ).

فرهنگ فارسی

جان یافتن و زنده شدن

جمله سازی با جان دیدن

💡 گفت من و گوی او راحت قلب حزین جست دل و جوی جان دیدن روی غمش

💡 غبار جامه گر از تن رود، به صیقل فقر توان در آینه جسم روی جان دیدن

💡 توان در آینهٔ آن جمال جان دیدن گرش به صیقل توفیق زنگ بزداید

💡 گفتمش ای روی تو عزیزتر از جان دیدن رویت ز زندگانی خوشتر

💡 بازآی که بازآید در دیده مرا نوری چون روی ترا بینم در صورت جان دیدن

💡 نگار من، زخم جعد یک گره بگشا مگر که دل بتواند خلاص جان دیدن

سن سون یعنی چه؟
سن سون یعنی چه؟
رقیق یعنی چه؟
رقیق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز