جان داشتن

مترادف‌ها

زنده بودن، حیات داشتن، روح داشتن

متضادها

مردن، فوت کردن

لغت نامه دهخدا

جان داشتن. [ت َ ] ( مص مرکب ) زنده بودن. حیات داشتن:
پسندی و همداستانی کنی
که جان داری و جانستانی کنی.فردوسی.رفتی که وفا نکرد عمرت
تا جان دارم وفات جویم.خاقانی.پائی که درنیاید روزی بسنگ عشقی
گوئیم جان ندارد تا دل نمی سپارد.سعدی.آن بهائم نتوان گفت که جانی دارد
که ندارد نظری با چو تو زیبا منظور.سعدی.

جمله سازی با جان داشتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 منت مالی بسی در گردنم داری ولیک حق جاهی خواهمت در گردن جان داشتن

💡 ای خوشا سودای دل از دیده پنهان داشتن مبحث تحقیق را در دفتر جان داشتن

💡 هر دم از روی ترقی بر کتاب عاشقی «جددوا ایمانکم» در دیدهٔ جان داشتن

💡 پیرگشتی و هنوزت نیست از رفتن خبر چیست این آخر نخواهی جاودان جان داشتن

💡 در که از بحر عطا خیزد صدف دل ساختن تیز کز شست قضا آید هدف جان داشتن

💡 آن نظریه علمی که سال‌ها پیش ارائه شده بود، اکنون به دلیل عدم تطابق با یافته‌های جدید، دیگر هیچ جان داشتن یا اعتبار علمی خاصی ندارد.

💡 اگر این پروژه بزرگ بتواند برای مرحله اول خود جان داشتن و بودجه لازم را دریافت کند، قطعاً می‌تواند تحولی در صنعت تکنولوژی ایجاد نماید.

💡 صحبت کردن از مسائل سطحی و بی‌محتوا در جلسات مهم مدیریتی، نشان‌دهنده این است که بحث‌های مطرح شده هیچ جان داشتن و عمق فکری کافی نیستند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران