جان بیرون شدن

مترادف‌ها

مردن، جان دادن، از دنیا رفتن، فوت کردن

متضادها

زنده ماندن، حیات یافتن

لغت نامه دهخدا

جان بیرون شدن.[ ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) جان دررفتن. مردن:
چه سود آب فرات آنگه که جان تشنه بیرون شد
چو مجنون پاکباز افتاد لیلی درمیان آمد.سعدی.

فرهنگ فارسی

جان در رفتن مردن

جمله سازی با جان بیرون شدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 آن توی که بی بدن داری بدن پس مترس از جسم و جان بیرون شدن

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران