لغت نامه دهخدا
تنگ بست. [ ت َ ب َ ] ( ن مف مرکب ) ( از: تنگ، بار + بست، مخفف ِ بسته ) صفت بار و کالا: تنگ بست فروختن؛ فروختن در دکان نه در انبار که خرج برگردان و حمالی بر آن تعلق گیرد. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ). رجوع به تنگ و دیگر ترکیبهای آن شود.
تنگ بست. [ ت َ ب َ ] ( ن مف مرکب ) ( از: تنگ، بار + بست، مخفف ِ بسته ) صفت بار و کالا: تنگ بست فروختن؛ فروختن در دکان نه در انبار که خرج برگردان و حمالی بر آن تعلق گیرد. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ). رجوع به تنگ و دیگر ترکیبهای آن شود.
صفت بار و کالا: تنگ بست فروختن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 پس فلان ابن فلان از جای جست بهر قتل ما کمر را تنگ بست
💡 نماند در تنق غیب هیچ سر محجوب چو تنگ بست میان خامه توانهی را
💡 کاروان حسن پنداری مسافر می شود کز خط مشکین، لب لعلش میان را تنگ بست
💡 نیاز فتنۀ یأجوج بود در گیتی بفر جود بر آن فتنه تنگ بستی راه
💡 هر که زین بر مرکب تن تنگ بست چون نگین بر خاتم دولت نشست
💡 سحرگه ترک فلک تنگ بست خفتان را ز خیل زنگی خال نمود میدان را