تنقض

لغت نامه دهخدا

تنقض. [ ت َ ن َق ْ ق ُ ] ( ع مص ) قطره قطره چکیدن خون. || بانگ کردن استخوان. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). || آواز برآوردن بنا وقت شکستن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). شکاف برداشتن غرفه و برآمدن آواز آن. ( از اقرب الموارد ). || کفیدن زمین از سماروغ. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). || جاری شدن خون زخم. ( از اقرب الموارد ).

جمله سازی با تنقض

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 الفیت بینی و بین الحب معرفة لا تنقضی ابداً او تنقضی الابد

دلخ یعنی چه؟
دلخ یعنی چه؟
خرما یعنی چه؟
خرما یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز