لغت نامه دهخدا
تقاضاگر. [ ت َ گ َ ] ( ص مرکب ) خواهنده. درخواست کننده. خواستار. جوینده:
خود کرا آمد چنین دولت بدست
قطره را بحری تقاضاگر شده ست.مولوی.این بمن بگذار کاستادم در این
گر تقاضاگر بود هم آتشین.مولوی.رجوع به تقاضا و دیگر ترکیب های آن شود.
تقاضاگر. [ ت َ گ َ ] ( ص مرکب ) خواهنده. درخواست کننده. خواستار. جوینده:
خود کرا آمد چنین دولت بدست
قطره را بحری تقاضاگر شده ست.مولوی.این بمن بگذار کاستادم در این
گر تقاضاگر بود هم آتشین.مولوی.رجوع به تقاضا و دیگر ترکیب های آن شود.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چون تقاضاگر اوست باکی نیست گردن ما و منت وامش
💡 هست تقاضاگر او لطف او و آن کرم بیحد و خلق حسن
💡 ای تقاضاگر درون همچون جنین چون تقاضا میکنی اتمام این
💡 حسن تماشا طلب کرده تقاضاگری پرده به خود می درد شرم نگهبان او
💡 خود کرا آید چنین دولت به دست قطره را بحری تقاضاگر شدست
💡 این به من بگذار که استادم درین گر تقاضاگر بود هر آتشین