لغت نامه دهخدا
بیرون نشین. [ رون ْ، ن ِ ] ( نف مرکب ) که در خارج بنشیند. که در درون و متن نباشد. از باطن به ظاهر آینده:
رنگ درونی شده بیرون نشین
گفته قضا کان َ من الکافرین.نظامی.
بیرون نشین. [ رون ْ، ن ِ ] ( نف مرکب ) که در خارج بنشیند. که در درون و متن نباشد. از باطن به ظاهر آینده:
رنگ درونی شده بیرون نشین
گفته قضا کان َ من الکافرین.نظامی.
که در خارج بنشیند٠ که در درون و متن نباشد ٠ از باطن به ظاهر آینده ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کنار عرصهٔ سامان تماشا بیشتر دارد ز باغ رنگ و بو بیرون نشین و سیر گلها کن
💡 یک نفس بیرون نشین تا برتو افتد نوراو میوه چون در سایه باشد دیر شیرین می شود
💡 رنگ درونی شده بیرون نشین گفته قضا «کان من الکافرین»