بی گنهی

لغت نامه دهخدا

بی گنهی. [ گ ُ ن َ ] ( حامص مرکب ) مخفف بی گناهی:
یک روز بی گناه نبودم بعمر خویش
گویا که بود بی گنهی نزد من گناه.سوزنی.و رجوع به بی گناهی شود.

فرهنگ فارسی

مخفف بیگناهی

جمله سازی با بی گنهی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 یکروز بی گناه نبودم بعمر خویش گوئی که بود بی گنهی نزد من گناه

💡 آنکه ز بی گنه کشی نیست دمی ندامتش بی گنهی که او کشد من بکشم غرامتش

💡 جور کردی بمن ای ماه بترس از آهم من نه آنم ز من آزرده شوی بی گنهی

💡 بهر آزادی من شب همه شب می نالد بس که از بی گنهی بار به زنجیرم من

💡 بی گنهی کس بر تو خوار نگردد زر زچه خواری کشد چو نیست گنهکار !

💡 حسن تو ترا بی بخبری برده به تختی مهر تو مرا بی گنهی کرده به چاهی

باوانم یعنی چه؟
باوانم یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
کس کش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز