بی مرد

لغت نامه دهخدا

بی مرد. [ م َ ] ( ص مرکب ) خالی از مرد. فاقد جنس نرینه آدمی. || خالی از سکنه و اهالی:
جهان سر بسر پاک بی مرد گشت
بر این کینه پیکار ماسرد گشت.فردوسی.شوند انجمن کاردیده مهان
در آن رزم بی مرد گردد جهان.فردوسی.- بی مرد و مدد ( زنی... )؛ زنی بی کس. ( یادداشت مؤلف ).

فرهنگ فارسی

خالی از مرد. فاقد جنس نرین. آدمی. یا خالی از سکنه و اهالی.

جمله سازی با بی مرد

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بسا خانه هایی که بی مرد کردی بشمشیر شیر افکن ملک پرور

💡 بیابان یکی گام بی مرد نیست همه چرخ یک برج بی گرد نیست

💡 نگردد سپاه انجمن جز به گنج به بی مردی آید هم از گنج رنج

💡 دست در دامان مرد مرد زن زآنکه بی مردی کمی از بیوه زن

💡 روز من اگر ز مرگ پر گرد شود والله که جهان فضل بی مرد شود

نکوهیدن یعنی چه؟
نکوهیدن یعنی چه؟
بوسه گاه یعنی چه؟
بوسه گاه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز