بی مانند

لغت نامه دهخدا

بی مانند.[ ن َن ْ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + مانند ) بی مثل و بی نظیر. ( آنندراج ). بی نظیر. بی عدیل. ( ناظم الاطباء ). بی جفت.بی همتا. بی شبه. بی کفو. بی مثال. بی بدیل. بی بدل. ( یادداشت مؤلف ). قیوم. قیام. ( منتهی الارب ):
به اصل و نسل و شرف زین و فخر هر شمسی
وی است از همگان بی نظیر و بی مانند.سوزنی.صانع نقشبند بی مانند
که همه نقش او نکو آید.سعدی.|| فسخ شده. || محوشده. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ عمید

آن که یا آنچه در خوبی یا بدی همتا نداشته باشد، بی مثل، بی نظیر، بی همتا.

جمله سازی با بی مانند

💡 یار بی مانند ما فرد است جامی از دو کون فرد شو تا بر خوری از یار بی مانند خویش

💡 اگر نه رایت شرک آشکار میخواهی نهفته دار زهر چشم، ذات بی مانند

💡 نمی آید چو تو هر چند کاندر قالب فکرت ز جان مانند تو صد شکل بی مانند می ریزم

💡 جان و دل پیوند کن با یار بی مانند خویش هرچه غیر از عشق او بند است بگسل بند خویش

💡 ندید از اول فطرت جهان تا آخر خلقت چو رویت صورتی زانرو که بی مانند و همتایی

💡 این وسیله با مصرف بسیار اندک  از ترکیب گازوئیل و نفت ( با سوخت نفت کارکرد و دوام بهتری دارد ) گرمای بی مانندی را برای شما به به ارمغان می آورد.