لغت نامه دهخدا
بی لجام. [ ل ِ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + لجام = لگام ) بی لگام. بی افسار. || سرخود. یله و رها.
- آب بی لجام خورده بودن؛ سر خود بار آمده بودن. ( یادداشت مؤلف ).
بی لجام. [ ل ِ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + لجام = لگام ) بی لگام. بی افسار. || سرخود. یله و رها.
- آب بی لجام خورده بودن؛ سر خود بار آمده بودن. ( یادداشت مؤلف ).
بی لگام. بی افسار. یا سرخود. یله ور ها آب بی لجام خورده بودن سرخود بار آمده بودن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 روان روان بقدح ریز می که مخموریم بکشت تشنه ی ما آب بی لجام رسان
💡 نفس چون مطلق عنان گردید طغیان می کند سرکشی بارآورد چون نخل آب بی لجام
💡 می کند کار شراب تلخ، آب بی لجام این سخن از مستی ارباب دولت روشن است
💡 در چراگاه آرزو مگذار توسن بی لجام دولت را