لغت نامه دهخدا
بی غور. [ غ َ / غُو ] ( ص مرکب ) ( از:بی + غور ) بی پایاب. کم عمق و پایاب. || بی اندیشه و بی فکر. ( ناظم الاطباء ). رجوع به غور شود.
بی غور. [ غ َ / غُو ] ( ص مرکب ) ( از:بی + غور ) بی پایاب. کم عمق و پایاب. || بی اندیشه و بی فکر. ( ناظم الاطباء ). رجوع به غور شود.
بی پایاب. کم عمق و پایاب. یا بی اندیشه و بیفکر.
💡 کان یکی دریاست بی غور و کران جمله دریاها چو سیلی پیش آن
💡 جود تو محیطی است که بی غور و کنار است جاه تو جهانی است که بی حد و کران است
💡 دبیری که آن حرفها را شناخت درین غار بی غور منزل نساخت