لغت نامه دهخدا
بی صورتی. [ رَ ] ( حامص مرکب ) حالت و چگونگی بی صورت. اصل. مقابل صورت که فرع است. || ( اصطلاح تصوف ) بی شکلی:
صورت از بی صورتی آمد برون
بازشد کانا الیه راجعون.مولوی.و رجوع به صورت و هیولی شود.
بی صورتی. [ رَ ] ( حامص مرکب ) حالت و چگونگی بی صورت. اصل. مقابل صورت که فرع است. || ( اصطلاح تصوف ) بی شکلی:
صورت از بی صورتی آمد برون
بازشد کانا الیه راجعون.مولوی.و رجوع به صورت و هیولی شود.
حالت و عمل بی صورت ٠ اصل ٠ مقابل صورت که فرع است ٠ یا در اصطلاح تصوف بی شکلی ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 صورت از بی صورتی آمد برون باز شد کانّا اِلَیْهِ راجِعُون
💡 اگر بی صورتی و بی نشانی پذیرفتی تو داری زندگانی
💡 بی صورتی قرار ندارد دمی دلم در کار عشق کم نتوان شد ز بیستون
💡 ای عشق این همه بشوی و تو پاک از این بی صورتی چو خشم اگر چه سنان شوی