لغت نامه دهخدا
بیدعوی. [ دَ وا ] ( ص مرکب، ق مرکب ) ( از: بی + دعوی ) بدون مرافعه. عاری از ادعا و درخواست. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به دعوی شود.
بیدعوی. [ دَ وا ] ( ص مرکب، ق مرکب ) ( از: بی + دعوی ) بدون مرافعه. عاری از ادعا و درخواست. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به دعوی شود.
بدون مرافعه ٠ عاری از ادعا و درخواست٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چون تکبر عظیم و با حشمت چون تواضع کریم و بی دعوی
💡 نشان صورت و معنی بر افکن اگر مردی تو بی دعوی بیفکن
💡 دلیل سوختنم روشن است بی دعوی چو شمع کی رگ گردن بود دلیل مرا؟
💡 بی بند برده ای دل و بی تیغ کرده خون بی دعوی امامت از اهل کرامتی
💡 به تن خلاصه نور آمده است بی ظلمت به دل خزینه معنی شده است بی دعوی