بی خرده
لغت نامه دهخدا
بی خرده. [ خ ُ دَ / دِ ] ( ص مرکب،ق مرکب ) صریح. روشن. بی مجامله. بی پرده:
بی خرده، راست خواهی گرچه خوشت نیاید
بدخوی خوب رویی بیگانه آشنایی.انوری.یا مکن با من درشتی ور کنی
نرم شو چون گویمت بی خرده ای.اثیرالدین اخسیکتی ( از راحةالصدور راوندی ).
فرهنگ فارسی
صریح ٠ روشن ٠ بی مجامله ٠ بی پرده ٠
جمله سازی با بی خرده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 آنکه چون فیض سحاب لطف او قسمت کنند کس دهان گل نیابد در چمن بی خرده
💡 هیچ بی خرده ناید از باری هان و هان تا تو خرده نشماری
💡 صد سر نهان دارم، صد گنج عیان دارم با این همه مال و زر، بی خرده چرا باشم؟
💡 صبر بی خرده گر زند نفسی از دلش چون نفسی بدر فگنید