لغت نامه دهخدا
بی بدی. [ بی ب َ ] ( ص مرکب ) چیزی که دارای بدی نباشد وعاری از عیب و نقص بود. ( ناظم الاطباء ):
چو خورشید تابنده او بی بدیست
همه کار و کردار او ایزدیست.فردوسی.
بی بدی. [ بی ب َ ] ( ص مرکب ) چیزی که دارای بدی نباشد وعاری از عیب و نقص بود. ( ناظم الاطباء ):
چو خورشید تابنده او بی بدیست
همه کار و کردار او ایزدیست.فردوسی.
چیزی که دارای بدی نباشد و عاری از عیب و نقص بود ٠
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گرت نباید بد و بلا و خلل عادت کن بی بدی و بی خللی
💡 نیک باید بُوَد ز روی شمار نیکی بی بدی تو چشم مدار
💡 نیک بی بد کجا نمودی نیک؟ بی بدی خود کجا فزودی نیک؟
💡 دل به تو دادم و دلت نستدم مردم دیدی تو بدین بی بدی