بوجهل

لغت نامه دهخدا

بوجهل. [ ج َ ] ( ع ص مرکب ) نادان و جاهل و دارای جهل. ( ناظم الاطباء ).
بوجهل. [ ج َ ] ( اِخ ) ابوجهل:
ولید و حارث و بوجهل و عقبه و شیبه
کجاست آصف و کو ذوالخمار و کو عنتر.ناصرخسرو.چون عمر از عقل آمد سوی جان
بوالحکم بوجهل شد در بحث آن.مولوی.گر بصورت آدمی انسان بُدی
احمد و بوجهل خود یکسان بُدی
احمد و بوجهل در بتخانه رفت
زین شدن تا آن شدن فرقیست زفت.مولوی.اگر تو حکمت آموزی بدیوان محمد رو
که بوجهل آن بود کو خود بدانش بوالحکم گردد.سعدی.رجوع به ابوجهل شود.

فرهنگ عمید

= ابوجهل

فرهنگ فارسی

( صفت ) نادان جاهل
ابوجهل

جمله سازی با بوجهل

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 هشیار کجا داند؟ بی‌هوشیِ مستان را بوجهل کجا داند؟ احوال صحابی را

💡 چون نبد بوجهل از اصحاب درد دید صد شق قمر باور نکرد

💡 دست را اندر احد و احمد بزن ای برادر وا ره از بوجهل تن

💡 خفت بر آن دست که بوجهل خفت گفت هر افسانه که بوجهل گفت

💡 معجز احمد که مه را می شکافت در دل بوجهل جاهل ره نیافت

فصل یعنی چه؟
فصل یعنی چه؟
تنگه هرمز یعنی چه؟
تنگه هرمز یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز