برزکوه

لغت نامه دهخدا

برزکوه. [ ب ُ ] ( اِخ ) البرز. ( انجمن آرای ناصری ).
برزکوه. [ ب ُ ] ( اِ مرکب ) کوه بلند. کوه رفیع:
بیامد دمان از میان گروه
چو نزدیک تر شد بدان برزکوه.فردوسی.لشکر تو چو موج دریااند
سپهی کش چو برزکوه کلان.ابوالفرج رونی. || بلندی کوه. ستیغ کوه. قله کوه:
ببودند یک هفته بر برزکوه
سرهفته گشتند یکسر ستوه.فردوسی.که اکنون شما را بدین برزکوه
بباید بدن ناپدید از گروه.فردوسی.

فرهنگ فارسی

کوه بلند کوه رفیع.

جمله سازی با برزکوه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 برفتند یکسر سوی برزکوه از آن آتش و باد گشته ستوه

💡 به بند کمر تیغ زهر آبگون چو از برزکوه اژدهای نگون

💡 که او را کنون جاست در برزکوه ابا نامداران زابل گروه

💡 چوآمد به نزدیک آن برزکوه بفرمود تا بازگردد گروه

💡 بسی کشت بر قله و برزکوه شده نره دیوان ازو در ستوه

💡 ابر برزکوهی بدی رزمساز سپاهش سراسر ازو مانده باز

مافیا یعنی چه؟
مافیا یعنی چه؟
آبشش یعنی چه؟
آبشش یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز