بدمزاج
مترادفها
بدخلق، بداخلاق، تندخو
متضادها
خوشاخلاق، خوشمزاج
لغت نامه دهخدا
بدمزاج. [ ب َ م َ ] ( ص مرکب ) تندخو و کژخلق. ( ناظم الاطباء ). || ترشرو. عبوس. ( فرهنگ فارسی معین ).
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - تند خوی کج خلق. ۲ - ترشرو عبوس.
جمله سازی با بدمزاج
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 تنگ آمدم ز دست دل بی قرار خود چون غنچه خون خورد پدر از طفل بدمزاج