باژخواه

لغت نامه دهخدا

باژخواه. [ خوا / خا ] ( نف مرکب ) باج گیر. ( ناظم الاطباء ). باجبان. ( شرفنامه منیری ). گمرکچی. ( یادداشت مؤلف ). گذربان. ( شرفنامه منیری ):
یکی بانگ زد تند بر باژخواه
که چون یافت آن دیو بر آب راه.فردوسی.بدانگه که ما را بفرمود شاه
برفتیم نزدیک او باژخواه.فردوسی.کنون او به هر کشوری باژخواه
فرستاد و خواهد همی تخت و گاه.فردوسی.براهت من همیشه دیده بانم
تو گویی باژخواه کاروانم.( ویس و رامین ).نشان بر فزونی گنج و سپاه
همین بس که هست او ز تو باژخواه.اسدی ( گرشاسب نامه ).و آن دگر مشرف ممالک بود
باژ خواه همه مسالک بود.نظامی.

فرهنگ عمید

آن که مطالبۀ باج و خراج کند، باج گیر، باج ستان.

جمله سازی با باژخواه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 فرستاده گفت ای سخنگوی شاه به مرز خزر من شدم باژخواه

💡 تویی باژخواه و منم با گناه نخواهم که خوانی مرا نیز شاه

💡 سپاهی فراز آر و برکش به راه شتابان برو تا بر باژخواه

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران